..............بی توباخاطرهایم چه کنم........................................................................................
سلام دوستان ازاینکه انقدرابرازاحساسات میکنید وبه خودتون محبت دارید بی نهایت سپاس گذارم
بنده حقیر شدیدا انتقاد پذیرم وخوشحال ازاینکه وقت گذاشتیدوبرای من نظر گذاشتیدممنونم
خوب دیگه چی بگم تابرنامه بعدخدانگهدار
داستان منوخرمون
یکروز منوخرمون رفته بودیم گردش وصفا داشتیم باهم حرف میزدیم من داشتم براش دردودل میکردم اونم حواسش به دوروبربود
بهش گفتم حواست به منه یانه یه دفعه گفت عررررررررررررررررردویدورفت چندمتراونورترآخه علف تازه دیده بود منم رفتم کنارش نشستم گفتم ای بابا انگارماهرچی میگیم داریم یاسین براخرمیخونیم
درازکشیدم روزمین ودستم گذاشتم زیرسرم باد ملایمی به صورتم میخورد روموبرگردوندم سمت اون دیدم داره علف میخوره ولی نگاش به منه دقیقترنگاه کردم بلندشدم نشستم
گفتم اینجوری نگاه نکن چشای خوشگلت قیچ میشه
یهوگفت زارررررررررررررررت
گفتم مرض یابوعلفی مگه خرخوردی زارت وزوزت میکنی داشتم دعواش میکردم که یه دفعه گریش گرفت عرررررررر مرررررررهاااااعررررررررقیرررررررررررقورررررر
گفتم صدات ببرمیزنم لهت میکنم کره خرولی انگارفایده نداشت هرچی بیشترمیگفتم بیشتر سروصدامیکرد
گفتم چکارکنم چکارنکنم که یه فکری به سرم زد بلندشدم به نازکردن
آخی نازی چه خرنازی نازززی
یواش یواش صداش کم شدتااینکه کلاصداش خوابید سرو کج کردویک نازخرکی خوشگل بعدش دوباره رفت سراغ علف ملفا
باخودم گفتم عجب خریه ها
تااینکه بالاخره سیرشدوشروع کرد به خرقلت زدن
بعدازاستراحت به اتفاق به خانه برگشتیم ویکی اززیباترین خاطراتمان رارقم زدیم
داستانی که میخواهم تعریف کنم داستان عجیب وغریب خودم است داستان ازاین قراربود که یکروز داشتم ازمحل کارم به خونمون میرفتم که ناگهان چیزی نظرم راجلب کردبله دوستان خیلی عجیبناک بودیه آقایی کنارخیابان نشسته بود ویک چشمش رادرآورده بود کف دستش گرفته بودواون یکی چشمش هی میچرخید انگارکه گیج شده بود من که ازدیدن این منظره خندم گرفته بود ازطرفی هم حالم دگرگون شده بودجلورفتم
گفتم آقاچی شده کمکی ازمن ساختس گردنشو به سمت من چرخوند صدای جیرجیرمیداد گفتم الان سرش کنده میشه میافته روپاش
باصدای خطرناکی گفت به من مستحق کمک کنیددد
من که اعصابم خوردشده بودگفتم یعنی چی آقا جمع کن خودتو میگم شهرداری بیادببرت ها
یه دفعه ازجای خودش بلند شد چشمشوگذاشت سرجاش وگفت
اووووووووالاغ خجالت نمیکشی به من بدبخت کمک کنیدددد
دست کردم توجیبم ویک سکه 25تومانی درآوردم وبادقت نگاه کردم که 50و100و200و500تومانی نباشه یه باردیگه نگاه کردم گفتم نکنه سکه 1000تومنی زده باشن من بی خبرباشم
درهمین احوالات بودم که گداقشنگه گفت آقاچکارمیکنی میخوایی صندلی برات بیارم بشینی حساب کنی
گفتم نه نه بیا سکه روکردم توچشش سریع دررفتم همینجوری که داشتم میدویدم نگاهم به پشت سرم بود دیدم
زبون بسته داره عین کلاغ بالاپایین میپره توهمین حالت داشتم میخندیدم که دیدم انگار دارم روهوا راه میرم
برگشتم زیر پامونگاه کردم دیدم بله هیچی نی افتادم تو یه گودال خیلی بزرگ که عزیزان زحمتکش شرکت آب کنده بودندبله دستوپام ازچندجاشکست وبرایم درس عبرتی شدتامردم آزاری نکنم
بعضی وقتها ماآدمادلمون میگیره ونیازبه این داریم که باخودمان خلوت کنیم
ودرموردکارهایی که انجام دادیم فکرکنیم بعضی وقتها هم نیازبه این داریم که بایکی صحبت کنیم وبااون شخص حرف
بزنیم تادلمان بازشود وقتی دل آدما میگیره همه چی براشون غمگین میشه وغیرقابل تحمل تصورکن دلت
گرفته دم غروب آفتاب گوشه اتاق نشستی ناراحت وعصبی حوصله هیچ کس وهیچ چیزی رونداری تواین حال وهوا
هستی که ناگهان یه گربه ازگوشه پنجره میپره روسرت آخه بیچاره متوجه حضورت نبوده ناگهان ازجامیپری تو ازاین ورمیخوری به درودیوارگربه ازاونور گربه ازدست توفرارمیکنه توازدست اون دست آخرگربه بیچاره ازهمونجاکه اومده فرارمیکنه بعدازاین اتفاق چه حسی داری به خودت میخندی ؟ به گربه میخندی؟
درهرحال احساسی که الان داری بااحساسی که قبل ازاین اتفاق داشتی کلی فرق میکنه
پس بیاییدبه مشکلات بخندیم وانقدرنشینیم فکربی خودی بکنیم که نتیجه ایی جزضعف اعصاب برایمان ندارد
بادرود وسلام خدمت دوستان عزیزامیدوارم که حالتان خوب باشد واز اینکه دراینترنت سرگردان نیستیدوسری به مازدیدخوشحالم دوستان روزهامیگذرد وایام سپری میشود وهرلحظه به پایان سال نزدیک میشویم
وعمرمان به سرعت برق وباد میگذردوتنها اعمال وکردارمااثر خودرابه جامیگذارد
واگر زحمتی برای آینده مان کشیده ایم انشا اله نتیجه مثبت آن راببینیم
به هرحال امیدوارم که سال جدیدی که در راه است برایتان سال خوبی باشد
به نظرمن تنهاترین فردکسی است که ازخدا دور شده وهیچ کس نمیتونه کمکش کنه جزخودش
بقیه هم همه یه جورایی تنهان
هیچ چیزبه اندازه تنهایی تلخ وعذاب آورنیست تنهایی زهرتلخیست که غیرقابل تحمل است
مخصوصا برای نسل جوان این نسل دلسوخته وتنها
دراین زمانه همه ازهم جداافتاده اندمخصوصا دخترهاوپسرها که گاهی برای دیدن یک دیگر مجرم شناخته میشوند وگاه جانشان راازدست میدهند وکسی از دل آنهاخبرندارد
آه... افسوس وصدافسوس براین افکارباطل وپوشالی
همه محدودشده اند محدودترازگذشته راستی چرا اینطوریه؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

..
تبلیغات 





















آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا